غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
412
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
بتضرع و زارى از بارگاه كردكارى از آن بليه نجات طلبيد و در محلى كه جوانى از اقرباى آن جناب نزديك بمدخل آنسردابه ايستاده بود گرجيان در اردبيل دست بقتل و غارت بر - آورده يكى از ايشان متوجه آنخانه شد و آن جوان در وى آويخته بر طبق مرويه ( الحق يعلوا و لا يعلى ) غالب آمد و شمشير آنكافر متهور را بقبضهء اقتدار درآورده بر حلق شومش كشيد در آن محل گرجى فريادى زد كه بعضى از همراهانش بكيفيت حادثه پىبردند و روى بدانخانه آوردند و آنجوان از آنكه كافران بر حال حجلهنشينان سراپرده عفت كه در زيرزمين بودند اطلاع يابند انديشيد و بكندوى كه در آنموضع بود در آن نهانخانه را مسدود گردانيد و كلمه توحيد بر زبان رانده مستعد تجرع شربت شهادت بايستاد و همان لحظه گرجيان به دو رسيدند و صاحب خود را كشته ديده شمشير انتقام از نيام بركشيدند و رشتهء حيات آنجوان پسنديده صفات را بانقطاع رسانيدند بعد از آن امير قطب الدين از زاويهء اختفا متفكر بيرون آمد تا مهر بىاز آن بهتر پيدا كند قضا را جمعى از گرجيان به آن جناب رسيدند شمشيرى بر گردنش زدند چنانچه از پاى درافتاد و كافران او را كشته تصور كرده به طرف ديگر رفتند و امير قطب الدين آن روز تا شب در ميان كشتگان افتاده بوده و هيچكس بر حالش اطلاع نداشت و چون تيغ آفتاب در نيام غروب مختفى گشت جمعى از اوباش اردبيل كه جهة تفحص حال شهيدان در سير بودند بسر وقت امير قطب الدين رسيدند و آواز ناله آن جناب را شنيدند لا جرم نزديكتر رفته كيفيت واقعه پرسيدند آن امير روشنضمير جوابداد كه ظاهرا اوداج بريده نشده و زخم علاجپذير است آنگاه اشارت فرمود تا آنجماعت زخم را بسته او را بدانخانه زيرزمين رسانيدند و امير قطب الدين عيال و اطفال را بسلامت يافته از جانبين لوازم محامد الهى بتقديم رسيد و امير قطب الدين در همان زاويه مقيم بود تا وقتى كه لشگر گرجستان از اردبيل مراجعت نمود آنگاه قرين صحت و عافيت مانند خورشيد از عقده كسوف بيرون خراميد و همگى همت عالىنهمت بر تربيت فرزند سعادتمند خود شيخ صالح مقصور گردانيد و در وقت حلول اجل مقدر آن ولد صالح را ولىعهد ساخته رخت برياض رضوان كشيد و شيخ صالح در اوقات زندگانى سنن سنيهء آباء كرام را احيا نموده چون آنحضرت نيز عازم بهشت عنبرسرشت گشت پسر فرخنده اخترش امين الدين جبرئيل قايممقام شد و آن سيدزاده بىعديل در وقت ترقى بسن شباب مخدرهء را كه صبيهء صلبيهء عمر بارقى بود و از بارقهء غمام عنايت ازلى فروغ عفت و طهارت از جمال حالش مىدرخشيد به عقد نكاح خويش درآورد و واهب المواهب و العطيات امين الدين جبريل را از آن مخدرهء مستوره كه رابعهء سجاده زهادت و مريم سراپردهء سعادت بود و دولتى نام داشت پسرى عالىگهر كرامت فرمود بيت برآمد آفتاب از اوج اميد * وجودش مظهر اقبال جاويد آثار تصفيهء باطن از ناصيهء خجسته ميامنش ظاهر و انوار تزكيه نفس نفيس از مطلع جبين مبينش باهر امارت هدايت و ارشاد در بشره ميمونش پيدا و علامات ولايت و اجتهاد از اسره همايونش هويدا نظم گلى